| ساعت ٢:٢٥ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٧ |
|
حضور
سلام عرض می کنم خدمت شما ، امروز در خدمت شما هستیم با برنامه ی بیماری های عفونی کودکان ، در همین ارتباط از سردار رویانیان دعوت کردیم که بیان و در مورد ارتباط بیماری های عفونی کودکان و راهنمایی و رانندگی صحبت کنن . سلام سردار (تقریبا تو همه ی برنامه های تلویزیون اومده) بانک مامان دستشویی دارم . داره میریزه ، ماماااااااان داره میریزه، نگران نباش پسرم الان با این ماشین تو چند ثانیه می رسونیمت خونه. - وای خواهر این ماشین و از کجا آوردین؟ - تو قرعه کشی بانک ملت بردیم ، اِ کجا دارین می رین؟ - داریم می ریم حساب باز کنیم بانک ملت ، بانک شما مهندس پرده اول : کودکی افراد حاضر در صحنه : مادر خانواده ، فرزند 9 ساله خانواده و دو خاله ی بچه [تلفن خانه خراب شده و مادر خانواده هر چه زور می زند نمی تواند وصلش کند] - آرمان جان بیا ببین می تونی درستش کنی [آرمان جان می آید و سیم گوشی را که شل شده بود سفت می کند و تلفن وصل می شود] - مامان بیا درستش کردم - آ قربون مهندس خودم برم خاله ی اول در گوش خاله دوم می گوید : بزرگ بشه از اون مخ های مهندسی می شه - آره آره پرده دوم : 25 سالگی در دانشگاه غیرانتفایی در رشته ی هتل داری تحصیل می کند و عاشق گروه رپ فلاکت است * تعداد این خانواده ها کم نیستند . واقعا حالم را به هم می زنند کار بزرگ بچه که بودم ، مامان های بعضی از دوستام به پی پی می گفتن کار بزرگ. به عنوان مثال - کارت بزرگه یا کوچیک آرمان جان الان که یادم میاد کلا یه جوریم می شه ، مخصوصا وقتی احمدی نژاد می گه می خوایم کارای بزرگ انجام بدیم . واقعا جور در میاد ------------------------------------------------------------ پ.ن: - این پست تقدیم می شود به کامران رضایی |
|
| ساعت ٢:٠۸ ق.ظ روز جمعه ٩ فروردین ،۱۳۸٧ |
|
مردان آهنین کوچک مغزان ایران زمین را دور هم تحت عنوان آهنین مردان جمع نموده اند که عبرتی ست برای حمالانی که می خواهند قدم در این میدان حماقت نهند.هنگام معرفی به لحنشان دقت کنید.وزنم 120، قدم 180هستش و عقل هم ندارم (بعد جاودانی با اون لحن کثافتش می گه : بلهههه عقل هم ندارن) نتیجه ی تفکرات امروزم این است : چه بد است که حاصل زندگی یک نفر معادل با یک تراکتور باشد. مسابقه ی شبکه3 - خوب از دوستان می خوام که الاغ ترین فرد رو با انگشت نشون بدن و "هو" بکننش بله ، همون طور که می بینین در مسابقه ی ما همه با هم قضاوت می کنن و الاغ رو شناسایی می کنن مورالس پس از آن که اوو مورالس ، رئیس جمهور بولیوی به یک تیم دسته دومی فوتبال در این کشور پیوست ، احمدی نژاد رفیق فابریک او برای همراهی اش به تیم بسکتبال صنام پیوست و غلامحسین الهام را به سرمربی گری آن منصوب کرد. توصیف صحنه[1] دستشویی وسط راه ، بین گرگان و مشهداز توالت بیرون آمد ، شلوار کردی پوشیده بود. یک شیر به همراه یک شلنگ وسط دستشویی بود. مرد جلو آمد ، شلنگ را برداشت ، کش شلوارش را گرفت و به جلو کشید . شلنگ را داخل شلوار کرد و به مدت 5 دقیقه باز کرد و بعدش تموم شد و واقعا تجربه ی خوبی بود. به همه دیدن این صحنه رو توصیه می کنم رپ - آقا بچه های نظام آباد یه رپ خوندن و توش بچه های آسیاب محله رو ضایع کردن ، شنیدی؟ - جدی ؟ ایول نه نشنیدم هنوز، شنیدم خواننده شون شیطان پرسته و اصلا خیلی خفنه - آره آره ، ببین کی بشه فلاکت یکی بخونه و همه شونو بخوره و بدترین قسمت ماجرا این بود که همه ی این مکالمات جدی بود ... توصیه - بدترین چیز آن است که هنگام تعریف خاطره ای که فکر می کنی برای بقیه جالب و خنده دار است بفهمی که هیچ جذابیتی برایشان ندارد ، و بدتر آن است که از ابتدا با لحن طنز و با هیجان شروع کرده باشی، در این لحظه توصیه می شود یا به بهانه ای کار را متوقف کنید و یا پس از اتمام بگویید : هه هه هه هه ... اما اگر خودتان مخاطب همچین خاطره ای بودید ، به بدترین شکل ممکن فرد مورد نظر را قهوه ای کنید، همانا از لذت بخش ترین کارهاست ---------------------------------------------------------------------- پ.ن: - نزدیک به یکسال بود که اینجا تعطیل بود ، باز گشایی شد - فقط می خواستم بازگشایی شود پس ضعف نوشتاری را ببخشید
|
|
| ساعت ٥:٤٥ ب.ظ روز جمعه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٦ |
|
تراژدی مثال
ها و تیکه های معلم های دبستان [معلم با عصبانیت]: چرا این
کارو کردی؟ [شاگرد]: آقا اون گفت این کارو
بکنیم... - به فرض اون بگه خودتو بنداز
تو چاه ، تو میندازی؟ [بقیه ی بچه ها به فکر فرو می
روند: ماشالا آقا معلم عجب مثالی زد] و یا : شاگرد کمی دیر تر از معلم می
خواهد وارد کلاس شود در حالی که وسایلش همراهش نیست: - آقا اجازه... می تونیم بیایم - وسایلت کو؟ - جا گذاشتیم آقا - چطور خودتو جا نذاشتی؟ [قهقه ی کلاس] تا کی؟ پرسپولیس
و فرشید پرسپولیس مثل گلابی باخت جای تحسین دارد داشتن دروازه
بانی چون فرشید کریمی... مانند علم یزید در دروازه
ایستاده بود و به هیچ توپی نه نگفت از نیم رخ شبیه در باز کن های
داخل ناخن گیر هاست.(خدایی دقت کنین ، هست) فک و دماغش طبق رابطه ی زیر به
هم میل می کنند: فاصله ی فک و دماغ فرشید کریمی(به سانتیمتر) D= سن فرشید کریمی به سال T1= ثابت زمانی فک و دماغ T2= T2 ~ 50(در
دمای محیط) ==> D = (T2 - T1)1/2 ~ (50 – T1)1/2 اگر بخواهیم برای امروز بدانیم
فاصله چقدر است T=25
قرار می دهیم و D=5 cm
به دست می آید. کاشف این رابطه برای کسی که به
دیمانسیون این رابطه گیر بدهد فحش آبداری گذاشته است. طبق رابطه ی بالا فک و دماغ
فرشید عزیز در 50 سالگی به هم می رسند. پزشک معالج او گفت: منتظریم تا
ببینیم بعد از 50 سالگی چه اتفاقی می افتد؟ محمود گالیور محمود تا کنون به 1,723,000
روستا سفر کرده است. این ارقام از تعداد روستاهای ثبت شده بیشتر است. از وقتی او سفر کرده است ،
تعداد پروازهای هما نصف شده است. برنامه ی ماهانه ی محمود کشف
شد: پنج روز اول: سفر روز ششم : دستشویی از روز هفتم تا روز دوازدهم :
مسافرت روز سیزدهم : هسته ترکاندن از روز چهاردهم تا سی ام : سفر از روز سی و یکم تا روز سی و
سوم : هسته بازی او ماه ها را سی وسه روزه در
نظر میگیرد ، برای همین است که همیشه وقتش از ما بیشتر است چون ماه های ما سی روزه
است. او خیلی رئیس جمهور خوبی است. او ثابت کرده است که رئیس جمهور شدن به قد و
وزن و عقل و ... نیست. ما همه او را دوست داریم. فارسی و
اکبر پور در دبی (دوستان دانشگاهی بخوانند) چند توصیه: 1- اگر آن جا بودید و دیدید که
چند بانوی وجیهه ، کشف البسه نموده اند و به شما نگاه می کنند به آن ها محل
نگذارید. اصلا فرض کنید که دارید شو می بینید. 2- اگر به طرفشان رفتید ، با
آن ها صحبت نکنید. چون خیلی بی ناموس هستند 3- اگر صحبت کردید ، از دور
صحبت کنید 4- اگر ......................(نویز) [پخش آهنگ خلبانان ، ملوانان
...] بینندگان عزیز ، تا برنامه
ی بعد خدا نگهدار |
|
| ساعت ۱٢:۳٢ ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦ |
|
رئیس جمهور دختری در فلان محله رفته
است از بازار چند قطعه خریداری کرده و انرژی هسته ای تولید کرده است... در همین راستا پسری 12 ساله در
روستای اصغرآباد دست خود را در دماغ کرد و انرژی هسته ای بیرون آورد. پیرمردی در تهران در دستشویی
آنقدر زور زد تا بالاخره انرژی هسته ای پس انداخت و مرد. نیروی انتظامی در راستای ارتقای سطح امنیت ،
نیروی انتظامی اعلام کرد هر کس که خود را خوب نشورد و یا زیر شلواری نپوشد بازداشت
خواهد شد. تراژدی
درک مطلب های زبان انگلیسی متن زیر را بخوانید و به سوال
های مربوطه پاسخ دهید: آقای سعیدی یک زن و دو بچه
دارد.او بسیار متعهد است. او هر روز صبح به دشوری می رود.همسر آقای سعیدی زن
پاکیزه ایست. او هیچ وقت انگشت خود را در دماغش نمی کند.آقای سعیدی یک پسر و یک
دختر دارد. پسر آقای سعیدی بسیار سخت کوش است. او اسبان چارنعل را می ماند. روی
دماغ دختر آقای سعیدی می توان سه دست رخت پهن کرد.دختر آقای سعیدی وقتی می نشیند
مانند نیمرو پهن می شود.هر گاه که فرزندان خانم سعیدی کار بد می کنند او آن
ها را با سوزن می ترکاند. آقای سعیدی هر وقت از سر کار می آید برای 1 دقیقه
فرزندانش را از پا آویزان می کند. بچه ها بسیار مودب هستند. آن ها همدیگر را
دستشویی بزرگ خطاب می کنند. استقلال باخت برادرمان علی آقای علیزاده
چهره اش شترمرغان دشت نورد را می ماند. خدا هنگام سرشتن او، پاهایش و داخل مخش را تراشید و به دستانش اضافه کرد. خدا همه انسان
ها را در کوره گذاشت تا بپزند اما ایشان را گذاشت جلوی پنجره تا با گرمای آفتاب
خشک شود. ------------------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن1: مدتی ست که ننوشتم ، شرمنده. واقعا کار داشتم و
اگر کار نداشتم هم حوصله اش نبود. قول می دهم تکرار نشود.سوژه ها همه سیاسی اند و
از دفعه ی بعد غلظت مطالب سیاسی بالا می رود. پ.ن2: - از این ستون تا اون ستون که فقط
یه قدم راهه... - هی رفیق قدمای اینقدری بر می
داری مواظب شلوارت باش... پ.ن3: نمی دانست که زیر قولم زده
ام... پ.ن4: پیش ارباب عرض مهر به لب زن
مهدی --------------- گوش این
بدگهران در خور گفتار تو نیست « صائب »!!!!! |
|
| ساعت ۱:٠٥ ب.ظ روز جمعه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦ |
|
آشپزی: سلام بانوان گرامی امروز می
خوایم دستور پخت ان پلو رو بهتون بدیم. [و در این لحظه ذوق کردن بینندگان] مواد لازم: - کالباس - سوسیس - همبرگر - گوشت فیله گاو - گوشت تازه گوسفندی - گوشت دوش گاو - سس ان حمال ها. این مواد را هر جوری
قاطی کنید خوش مزه می شود. یک مشت دختر ترشیده هم همیشه پای ثابت این جور برنامه
ها هستند . همان هایی که از هر انگشتشان یک هنر می بارد. همان هایی که کلاس های
مونجوق دوزی می روند. --------------------------------------------- طالع بینی خورشیدی متولدین
ماه کوفت: چشمشان یا سیاه است یا سبز یا
قهوه ای یا آبی. تنومند است ، شاید هم لاغر
باشد. وقتی دستشویی می روند خود را
به خوبی می شورند. وقتی بچه هستند ، سنشان کم است. اگر مرد نبودند ، زن هستند. دنیا را جور دیگر می بینند. کنجکاو و دقیق و با حال و
بامرام هستند (در این لحظه خواننده ایمان می آورد که این طالع بینی درست است) اگر پسر باشند ، دختر کش هستند
و اگر دختر باشند ، از فردا هر روز 2 خواستگار برایشان خواهد آمد. محتویات دماغشان سبز خوش رنگ
است. و ... حمال ها --------------------------------------------- تاکسی و تاکسی جایی ست که می فهمیم چه چیز غلط است و
چه چیز درست. یک روز گرم تابستانی ... مسیر
انقلاب – امام حسین ... توی ترافیک ماشینی دیگر از فرعی بیرون می
آید و جلوی او می پیچد و می رود(انرژی فعال سازی تامین می شود) ... - [راننده] : نیگا کن مرتیکه ی
[...] بی شرف ، بوی [...] مملکت و برداشته - [یکی از حضار] : بعله آقا
بعله - همه ی کشور این جوری شده ها
به جون داداش . اگه خاتمی خالی نمی بست الان وضعمون این نبود - بعله آقا بععله - عمه ی شما با برادر من هم
اسم است - بععله آقا بعععله - دو دو تا چهار تا نیست بلکه
پی پی ، قهوه ای ست - بعله آقا بععله - شما مگر گوجه ایید که
کمیابید؟ - بعله آقا بعله تاکسی جای جالبی ست. جایی که
راننده ، فیلسوف است . او منتقد سر سخت سیاست گزاری های دولت و نظام است. درد او
این است که ای کاش نمی فهمید تا زجر نمی کشید. درد او از زیاد فهمیدن است. او دوست
دارد آمریکا حمله کند تا بتواند به کاباره برود. از نظر او ایران ، جنگ با عراق را
شروع کرده است. در طی این سخن رانی همیشه یک نفر از مسافران او را تایید می کند ،
در غیر این صورت نفهم است. او همه ی دختر ها را به چشم خواهری می بیند!!. بیشترین سی
پی یو یوزیج او صرف این می شود که چرا سمند را در سوریه 3 میلیون تومان می فروشند.
سیب گران است ==> خاتمی دزد است. همه ی بحث های او به یکی از این جمله ها ختم می
شود: - همه ی اونایی که اون بالا
هستن دزدن - خاتمی خالی بند است - "ر" بیست جزیره در
فلان جا دارد - بانک های سوئیس پر است از
پول های "ر" --------------------------------------------- پ.ن: یاد باد آن که زما وقت
سفر یاد نکرد ... |
|
| ساعت ۱:۳۸ ق.ظ روز جمعه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦ |
|
|
|
| ساعت ٥:٢٢ ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦ |
|
در خدمت شما هستیم با گزارش بازی تیم فوتبال ایران و منتخب غرب مکان بازی: ورزشگاه ... بغداد بازیکنان تیم ایران: کاپیتان : محمود.الف دروازه بان: محمد.خ دفاع، هافبک و خط حمله: منتخب هیئت دولت و مجمع تشخیص تیم منتخب غرب: کاپیتان: کاندولیزا.ر خط دفاع: تونی.ب ، آنجلا.م ، ... خط هافبک : منتخب اعراب خاور میانه خط حمله : منتخب لیگ ایالات متحده و لیگ انگلیس و لیگ یه جای دیگه(الف) داور وسط: ولادیمیر.پ از روسیه کمک ها : جیانگ.ز و چونگ چی چی از چین تماشاچیان طرفدار ایران: ونزوئلا ، سودان ، کوبا ، بولیوی و جمعی قاچاقچیان دیگر تماشاچیان طرفدار منتخب غرب : بقیه گزارشگران : بی بی سی ، سی ان ان ، فاکس نیوز ، سی بی اس ، ای بی سی و ... شروع بازی: داور سکه را پرتاب کرد طرف شیر برای ایران بود و خط برای حریف. طرف خط آمد. دروازه بان ایران اعتراض کرد که چرا هر دو طرف سکه خط است . در این زمان کاپیتان جلوی اعتراض او را گرفت. داور زمین را به تیم منتخب واگذار کرد. اما کاپیتان منتخب گفت توپ را هم می خواهد. داور جیب راست و چپش را نگاه کرد و توپ را هم به منتخب واگذار کرد. در این حال مربی ایران فریاد زد: مگه قول نداده بودی؟ کمک داور او را سر جایش نشاند . بازی با شوت کاندولیزا آغاز شد ، دروازه بان ایران توپ را دفع کرد اما توپ به سر کاپیتان ایران خورد و وارد دروازه شد. مربی ایران بلافاصله با دست به کمک داور نشان داد که هر بشکه نصف قیمت. پرچم کمک داور بالا آمد. بلافاصله داور به کمکش اشاره کرد که پرچم را پایین بیاورد. ایران صفر- منتخب غرب یک بازی مجددا از وسط زمین آغاز شد. کاپیتان برای شروع این بار به جای توپ ، منوچهر.م را شوت کرد حریف از غفلت او استفاده کرد و تونی. ب همه را دریبل کرد و به دروازه ایران رسید در آخرین لحظه که او می خواست شوت کند ، یکی از یاران ایران(؟) سر رسید و توپ را از او گرفت و با یک شوت توپ را وارد دروازه حریف کرد. طرفداران ایران به هوا بلند شدند همه ی گزارشگران گل را به نفع منتخب اعلام کردند . آنجلا بازی را شروع کرد اما یکی دیگر از بازیکنان ایران توپ را از او گرفت و توپ را به کاپیتان وا گذار کرد ، کاپیتان دروازه ی حریف را نگاه کرد و دید که خیلی دور است ، برگشت و با یک شوت دروازه و دروازه بان خودی را به داخل دروازه ایران فرستاد. ایران یک – منتخب سه. نیمکت ایران که از ابتدا دچار اختلاف و اغتشاش شدید بود ، وضعیتش وخیم تر شد. کاپیتان دور زمین دوید و پیراهنش را بالا کشید: زیر آن نوشته بود گل به خودی حق ماست و به شما ربطی ندارد. مربی ایران بلافاصله خواست کاپیتان را تعویض کند اما او از زمین بیرون نیامد و گفت : دوس دالَم بمونم مربی دروازه بان را بیرون آورد و یک نفر را برای مهار کاپیتان به زمین فرستاد. دقیقه ی 89: یکی از اعضای نیمکت به وسط زمین پرید و با یک شوت دروازه ی منتخب را باز کرد. ایران دو – منتخب 23 داور گل را صحیح اعلام کرد و چون دید بازی به نفع اوست بازی را نیمه تمام اعلام کرد و گفت بازی باید در زمین دیگری تکرار شود. فیفا بعدا گل ایران را مردود اعلام کرد و گفت دو بازی دیگر باید در فلسطین و لبنان انجام شود. یک سال بعد: فیفا اعلام کرد بازی آخر در ایران انجام خواهد شد ------------------------------------------------------------------ پ.ن : این بار می خواستم فقط حرفم را بزنم.
|
|
| ساعت ۱:۳٤ ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٦ |
|
خواستگاری داشتم در خیابان راه می رفتم که ناگهان یکی از دوستان قدیمی ام ، فرهاد را دیدم ، قبل ترها خیلی با هم صمیمی بودیم پریدم بغلش و بعد از احوال پرسی : - ازدواج کردی؟ - آره این همسرمه - کو؟ - سرتو بیار پایین ، این پایینه - من که چیزی نمی بینم م م ... آها سلام ... به او نگاه کردم . دیدم که یک چشم و یک سوراخ دماغ دارد به من نگاه می کند فرهاد را به کناری کشیدم و ادامه دادم: - بقیه ش کو؟ - کلّش همینه ... بابا مامانش همین جوری دادنش بهم - چرا گرفتیش بی شعور... این چیه دیگه - بی شعور تویی ، باباش میلیاردره ، زندگیم زیر و رو شده. راستی تو زن نگرفتی ، نمی خوای بگیری - والا هنوز نه . ولی به فکرش هستم ، تو کسی رو سراغ نداری؟ - چرا دوست زنم ، باباش میلیاردره ، وایسا شمارش و بگیرم ازش ... وشماره را گرفتم. دوباره به زنش نگاه کردم. 43 سانت بود. بنده ی خدا زیر سطح حرکت می کرد. رادار گریز بود.این دیگر چه موجودی بود. از زیر دست خدا در رفته بود. خلاصه این که زنگ زدم و قرار خواستگاری رو گذاشتم. روز خواستگاری: واااای ی ی. چه خونه ای... قصر بود. واقعا قصر بود. هفت نفر مرا تا رسیدن به درب اصلی اسکورت کردند. وارد یک سالن بسیار بسیار بزرگ شدم. عجبااااا این جا دیگر کجاست. یک مرد و یک زن به استقبالم آمدند و دعوت کردند که روی صندلی بنشینم. پدر و مادر اِلی جون (الهام) بودند. در تمام وقت سعی می کردند مرا آرام کنند. هی می گفتند: - مهم وسایل رفاهی برای زندگیه ، دختر و پسر بعد از یه مدت به هم عادت می کنند. در دلم گفتم: آنقدر پول دارند ، مخشان تاب برداشته. عرضم به ...تون که بعد از چند تعارف ، بابای اِلی جون داد زد: - اِلی جووووون ، چایی و بیار لرزش در صدایش مشهود بود. با یک دستمال عرقش را پاک کرد رویم را به طرفی برگرداندم که صدای پا می آمد. در دلم داشت قند آب می شد. چه صدای پای زیبایی: تلق ... تلق ... تلق ... ناگهان دو چیز موازی از پشت دیوار نمایان شدند. مادرش دائما می گفت اصلا نگران نباشید. پدرش هم می گفت آرامش خودتون و حفظ کنید. بعد از 4 ثانیه که همان طور آن دو چیز موازی بیشتر از پشت دیوار بیرون می آمد ، سینی چایی نمایان شد. همانطور جلو آمد ... بیشتر جلو آمد.... - یا امام زماان ... یا ابالفضل ... این دیگه چیه - [پدر]: گفتم که آرامش خودتو ن و حفظ کنین ،[و در حالی که لبخند میزد:] اِلی جون هفته ی بعد وقت عمل دارن و او همان طور نزدیک تر می شد - عمل چی؟ - بینی - خوب بقیه شو چی کار می کنین؟ - یک هفته در میون وقت عمل دارن از هفته ی بعد - پس تا حالا چی کار می کردین؟ - [با لبخند]: اِلی جون تا حالا 6 بار بینی و 5 بار فک شون و عمل کردن یاااااااا ابااااالفضل ... قبلش چی بود. آن دو چیز موازی هم گویا فک و دماغ اِلی جون بود. روی دماغ اِلی جون می شد سه دست رخت پهن کرد. در همین حین که من عرق ، سر تا پام رو فرا گرفته بود مادر اِلی جون یک عکس خفن خوشتیپ بریتنی اسپیرز را از زیر مبلش بیرون آورد و لبخند زنان گفت: - دکترها به ما قول دادن که بعد از یه سری عمل ، اِلی جون و این شکلی به ما تحویل بدن یااا علی با چه ابزاری می خواهند آن فک و دماغ را بتراشد. ما در کارگاه عمومی یک قطعه آهن را 3 ساعت و نیم سوهان زدیم تازه یک میلی متر کوتاه شد ، این ها با این چه می خواهند بکنند. رو به مادرش کردم و از دهنم پرید: - وقت تولد ، یک فک و یک دماغ به دنیا آوردین؟ گویا به این حرف ها عادت داشتند. اِلی جون با یک لبخند چایی را به من تعارف کردند. به هنگام خنده همان 2 گرم گوشتی که روی صورت اِلی جون بود کشیده شد و وحشتناک تر شد هر چه به ایشان می نگریستم در کار خدا بیشتر تعجب می نمودم. آخر این دیگر چیست. خدا وکیلی یک گنجشک می تواند با 6 سر عائله روی فکش لانه بسازد و ... از آن جا بیرون آمدم و ... *پایان* ----------------------------------------------- پ.ن : این ها همه زاییده ی مغز معیوب بنده است و واقعا قصد هیچ توهینی نداشته ام |
|
| ساعت ٥:٠۳ ب.ظ روز سهشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٦ |
|
1- دیده اید این سوسک هایی را که
پی پی ملت را گِرد می کنند؟ واقعا از زندگی خود چه می خواهند؟ تلویزیون یک مستند
پخش کرده بود که تازه اینها داخل همین ها تخم ریزی می کنند خاک بر سرها. معلوم
نیست از این چه دیده اند که ما ندیده ایم. ما همه اش می رویم یک پشتی ، جایی ، خود
رااز بند آن خلاص می کنیم اما این ها می روند پیدایش می کنند تازه صیقل می
دهند و گردش هم می کنند.کلی هم سیستم دارند برای خودشان بعضی هاشان فقط مال یک نفر
را میگیرند و گرد می کنند اما بعضی دیگر مال چند نفر را می گیرند و توپ چل تیکه
درست می کنند. هر چند وقت با خود فکر می کنم که این ها شوخی خلقت اند.من کلا عاشق
سوسک ها هستم دلیل آن هم این است که اکثر دخترها از آن ها بیزارند اما این نوع
سوسک ها دیگر مسخره اش را درآورده اند. گربه ها هم موجودات مزخرفی هستند. همیشه هر
وقت آشغال ها را جلوی در می بردم (این کار بعد از سفره پاک کردن کثافت ترین کار
روی زمین است) و می دیدم که کمین نشسته اند جوری با لگد می زدمشان که سرعت نور می
گرفتند. توی آن آشغال ها وول می زنند و ... اما باز صد رحمت به این ها. آخر این ها
ته مانده ی غذا را می خورند. نمیروند چیز آدم ها را بخورند. به فرض محال اگر هم
بخورند دیگر گِردش نمی کنند. البته مگس ها از این ها بدترند. لامسب ها تنوع طلبند
. روی همه چیز می نشینند و از آن استفاده می کنند. از "چیز" گرفته تا
"بچه های فوفول" که البته فرقی با "چیز" ندارند. *راهنمایی : در زبان گیلکی به
آن نوع سوسک " گاوِگُوَله ی " گفته می شود 2- - ژوقوس ژیپله دو ژوس ده پیژ -[ترجمه] آقای رئیس جمهور،
مردم از برخی گرانی ها ناراضی اند - ملت ها باید همدیگر رو دوست
داشته باشن. -[ترجمه] ژیسو دو ... 3- - پسر صاف بشین دیگه خفه
شدیم[با دست دمپایی اش را روی زمین جست و جو می کند] - [در حال فرار] بابا به خدا
این دفعه من نبودم ، اون بود [اشاره به برادر] -------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن1: این پست را دادم که یک
پستی داده باشم وگرنه با عجله و بی انگیزه نوشتم پ.ن2: - اگر بویی به مشاممان رسید ،
کار چه کسی است؟ الف) ملت ها ب) اون بود ج) آمریکا د) نیکبخت واحدی پ.ن3: تقسیم بندی زیر را داشته
باشید که پست بعدی احتمالا بسط و توضیح هرکدام از گزینه های زیرخواهد بود: انواع توالت: 1- تولتِ خانه های بالا شهر 2- توالتِ خانه های وسط شهر 3- توالتِ رستوران های بین راه
که در آن یک نفر بیرون آن ازتان پول می گیرد 4- توالتِ رستوران های بین راه
که در آن یک نفر بیرون آن ازتان پول نمی گیرد 5- توالت عمومی داخل شهری 6- توالت عمومی بین شهری 7- پشت درختی ، جایی ... 8- در منظر عام |
|
| ساعت ۱٢:٤۳ ق.ظ روز جمعه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٦ |
|
دیده اید این بچه های کوچک را
که حماقت و شیطنت از قیافه شان می بارد وقتی چشمشان را به آدم می دوزند؟. همان
هایی که شبیه اردک راه می روند و ماتحتشان شبیه گلابی ست.همان هایی که وقتی کهنه
می بندند و چهاردست و پا راه می روند به دلیل سنگینی باسن و متعلقاتش چپه می شوند.
همان هایی که همیشه انگشتان یک دستشان تا مچ در دماغشان هیچ را جست و جو می کند و
دست دیگرشان به شلوارشان است . آخ چه کیفی دارد کتک زدنشان.این حس زمانی در من
تازه شد که در ترش و شیرین رضا عطاران توی سر اون بچه ی حمال می زد. یاد خاطره ای افتادم دوستان: روزی ، آن هنگام که دبیرستانی
بودم و دبیرستانی می زیستم با هم قطاران قصد نمایشگاه کتاب نمودیم و قدم در آن
حمام عمومی نهادیم. چشم گشودیم و یافتیم که در دایره ای از انسان ها محصوریم. روبه
رویمان مادری دست در دست فرزندش ، طی طریق می نمود.مکررا قصد سبقت از وی را گرفتم
اما ماتحت این کودک ، با وجود کوچکی جثه ، به دلیل حرکات دورانی و رفت و برگشتی و
مارپیچی ای که داشت ، شعاعی به قاعده ی 2 متر را پوشش می داد و از هر گونه حرکت و
سبقت این جانب جلوگیری می نمود. از قضا این گوگولی را واجد شرایط بالا یافتم (همان
قضیه ی گلابی و اردک و حماقت و ...) پس چاره را در عمل به وعده پنداشتم و آرام به
کنارش خزیدم. شعاع کافی و وافی به دست پر توان خود دادم و به مثابه آونگ بر مخ وی
فرود آوردم. حیوانی با صورت محو زمین گشت.بسی خنده رفت.خصوصا بعد از سبقت.زیرا
مادر دست کودک را گرفته بود و می گفت : - بلند شو ذلیل مرده نمی تونی
درست راه بری؟ - اوووووه ه ه ه ه [صدای گریه ی بچه در حالی که چشمش را به چشم من دوخته است] یک بار دیگر هم موی یک بچه را
که در سینما روبه روی من بود کشیدم. گوسفند روی صندلی ایستاده بود و کف می زد .
نمی گذاشت فیلم ببینم(بعد از این کار بچه وق زد و پدرش او را به خارج از سالن برد،
تا آخر فیلم) البته من در کودکی ام مانند
الآنم آن قدر توی دل برو و معصوم بودم که هیچ بنی بشری دلش نمی آمد مرا بزند. * این مردان آهنین را دیده اید؟
از عقلشان زده اند و به هیکلشان افزوده اند. اگر دقت کنید کوچک ترین محل بدنشان
جمجه شان است که محل قرار گرفتن مخ نداشته شان است. البته نه این که فوتبالیست ها
بهتر باشند ها. فردا هم که استقلال و پرسپولیس بازی دارند. وقتی دوربین تلویزیون
روی لب و دهان این ها زوم می کند واقعا شرمنده می شوم. همه ی دیالوگشان پیشنهاد
های ازدواج است.فوتبال که هیچ ان شاالله فردا یک کتک کاری حسابی ببینیم. یا حق -------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن1: اگر عبدالحسین زرین کوب
ادعای پیامبری می کرد به او ایمان می آوردم پ.ن2: گویا بعد از عید می
خواهیم اردو برویم . می ترکانیم پ.ن3: می خواستم باز هم به این
رئیس جمهور محبوبمان گیر بدهم اما گفتم دفعه ی بعد.آخر لامسب روزانه آنقدر سوژه
دست آدم می دهد که آدم نوشتنش می آید. پ.ن4: باور کنید من سادیسم و
از این برنامه ها ندارم |
|









